تبليغاتX
وایسا دنیا...من می خوام پیاده شم!!!

وایسا دنیا...من می خوام پیاده شم!!!

تعطیل...

  

                  

خــدا حــافظ

 

از اینجا کـــه

                   پـُر از غمــه

 

خســـته شــدم

                  می خوام بــرم

 

خدا حــافظ ...

                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 0:13  توسط چشم یخی و اشک یخی   | 

شبهای بعد از تو

 

شبهای بعد از تو »- 

 

چه تاریک وچه دلگیرم در این شبهای بعد ازتو

 

به زخمی خو گرفتم زخم ناپیدای بعد از تو

 

منم با یک سبد اواز همراهی تو تنهایی

 

ومن حالا به فکرم فکر تنهای بعد از تو

 

و شعرم شاخه تنگ قفسهای من من شد

 

غزل این یار دیرینه که شد اوای بعد از تو

 

و چون رودی که گم کرده خم دریایی خود را

 

نمی دانم چه باید کرد فرداهای بعد از تو

 

تو صبحی در شب یلدای من بودی ولی اینک

 

چه تاریک وچه دلگیرم در این شبهای بعد از تو

    

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 14:39  توسط چشم یخی و اشک یخی   | 

بخت...

 

-_- بــخــت ♥-_-

به سرپوش زمین بنگر

هزاران نقطه سوسو می زند اما

اگر آن کهکشان از هم بپاشد بر زمین ریزد

تو باور کن که یک قطره از آن باران رحمت زا

به روی کلبه چوبین من

هرگز نمی رقصد نمی غلطد

و اما

اگر یک تیر زهرالود

در شامی سیاه و تار

ناگه از کمان خود جدا گردد

بسان مرغکی از کوچ برگشته

به سوی سینه ام آید

و حتی پیش از آنکه من به خود آیم

درون سینه ام نالد

که ای مرد جوان

آغوش قلبت روی من بگشا

که من از مردم خوشبخت میترسم

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 22:12  توسط چشم یخی و اشک یخی   | 

غم بی همــزبانی

 

غم بی همــزبا نی

*مرا در بیستون بر خاک بسپارید که تا شبها*

*غم بی همزبانی را برای کوهکن گویم*

*بگوبم عاشقم بی همدمم دیوانه ام مستم*


*نمی دانم کدامین حال درد خویشتن گویم*


*از آن گمگشته من هم نشانی او را ای قاصد*

*که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم*

*تو می آیی به بالینم ولی ان دم که در خاکم*

*خوشامد گویمت اما در آغوش کفن گویم*

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 15:8  توسط چشم یخی و اشک یخی   | 

بهانه....

 

 

                                  بهــــــــــانه

 

از باغ میبرند چراغانیت کنند

 

تا کاج جشنهای زمستانیت کنند

 

پوشانده اند صبح تو راابرهای تار

 

با این بهانه که بارانیت کنند

 

یوسف به این رها شدن از خاک دل مبند

 

این بار میبرند که زندانیت کنند

 

ای گل گمان نکن به شب جشن میروی

 

شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند

 

یک نقطه بیش فرق بین رحیم و رجیم نیست

 

از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند

 

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

 

گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 16:30  توسط چشم یخی و اشک یخی   |